|
|
نوشته شده در سه شنبه 14 شهريور 1391
بازدید : 703
نویسنده : اصغر بویه
|
|
منبع:وب تنهايي
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیککافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد
اوج می گرفت . مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های
موسیقی خلاصه می شد . هیچ کس اونو نمی دید . همه, همه آدمایی که
می اومدن و می رفتن. همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم
راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود . از سکوت
خوششون نمیومد . اونم می زد. غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش
می زد , واسه دلشون می زد . چشمش بسته بود و می زد . صدای موسیقی
براش مثه یه دریا بود . بدون انتها , وسیع و آروم . یه لحظه چشاشو باز کرد
و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد . یه دختر با یه
مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود. تنها نبود …
با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده . چشمای دختر عجیب تکونش داد …
یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه
. چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو . احساس
کرد همه چیش به هم ریخته . دختر داشت می خندید و با پسری که
روبروش نشسته بود حرف می زد . سعی کرد به خودش مسلط باشه
. یه ملودی شاد رو انتخاب کردو شروع کرد به زدن . نمی تونست چشاشو
ببنده . هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد . سعی کرد
قشنگ ترین اجراشو داشته باشه … فقط برای اون . دختر غرق صحبت بود
و مدام می خندید . و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یادداشت برای
اون می زد . یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی
نتونست . چشاشو که باز کرد دختر نبود . ه لحظه مکث کرد و از جاش
بلند شد و دور و برو نگاه کرد . ولی اثری از دختر نبود . نشست ,
غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه هایپیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه . …. شب بعد همون
ساعت وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .
با همون مانتوی سفید با همون پسر . هردوشون نشستن پشت همون میز و
مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن . و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد . احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود
اون دختر براش لذت بخشه. چقدر آرامش بخشه. اون هیچ چی نمی خواست .
فقط دوس داشت برای گوشایاون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست چشماشو ببنده . به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش
فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد . شب های متوالی همین
طور گذشت . هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو
برای اون بزنه . ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد . ولی این
براش مهم نبود . از شادی دختر لذت می برد . بدترین شباش شبای نیومدن
اون بود . اصلا شوقی برایزدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی
دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت. سه شببود که اون
نیومده بود . سه شب تلخ و سرد . و شب چهارم که دختر با همون پسراومد …
احساس کرد دوباره زنده شده. دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک
انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط میشد
. اون شب دختر غمگین بود . پسربا صدای بلند حرف می زدو دختر آروم
اشک می ریخت . سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه … دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش
پاک کنه . ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گریه دختر رو ببینه . چشماشو بست و غمگینترین آهنگشو به
خاطر اشک های دختر نواخت . … همه چیشو از دست داده بود.
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه
شده بود . یه جور بغض بسته سخت یه نوع احساسی که نمی شناخت یه
حس زیر پوستی داغ تنشو میسوزوند . قرار نبود که عاشق بشه …
عاشق کسی که نمی شناخت . ولی شده بود … بدجورم شده بود . احساس
گناه می کرد . ولی چاره ای هم نداشت …
:: موضوعات مرتبط:
تنهايي! ,
,
:: برچسبها:
داستان عاشقانه پیانو ,
صفحه قبل 2 3 4 5 ... 27 صفحه بعد
|
|
|